26 - مراد برقی - 1398/11/10

26 - مراد برقی 

تلویزیون تازه آمده بود محله ما یکی دو خانواده تلویزیون خریده بودند محمود آقا و همسرش بهجت خانم یکی از این خانواده ها بودند همانطور که قبلاً گفتم محمود آقا یکی از هفت برادران همسایه ما بود که در طبقه اول، اتاق سمت خانه ما زندگی می کرد تلویزیون را کنار پنجره سمت راست گذاشته بودند بطوری که اگر ما داخل حیاط کنار پاشوره حوض می ایستادیم صفحه آن برای ما قابل مشاهده بود سریال مراد برقی تازه ساخته و از تلویزیون پخش می شد ما هر وقت متوجه می شدیم کنار حوض رفته و ایستاده به تماشای این سریال مشغول می شدیم البته اگر پدر می دید با ما دعوا میکرد چند بار هم بهجت خانم متوجه شد و از ما خواست برویم خانه آنها که بطور طبیعی این کار مقدور نبود بعضی اوقات هم از پشت شیشه های قهوه‌خانه ای که ابتدای خیابان سیروس بود این سریال را نگاه می کردیم کسانی که پول داشتند داخل قهوه خانه رفته و با پرداخت یک ریال پول  چای مشغول تماشای تلویزیون می شدند یکبار که من نمیدانم چه اشتباهی کرده بودم پدر قصد داشت مرا تنبیه کرده کتک بزند من فرار را بر قرار ترجیح داده و به کوچه دویدم پدرم وقتی از گرفتن من ناامید شد درب حیاط را بست و من پشت در ماندم بیرون گذاشتن از خانه یکی از تنبیهات ما بود 
شب بود و من با لباس توخانه سردم شده بود یکی از همسایه ها که به خانه می رفت متوجه شد از من پرسید حسین چرا پشت در وایسادی موضوع را گفتم و ایشان گفت بیا بریم خانه ما من که تا بحال شبانه خانه هیچکدام از همسایه ها نرفته بودم بعلت سرما مجبور شدم دعوتش را قبول کنم پس از وارد شدن با اشتیاق پای تلویزیون نشستم نوبت پخش سریال مراد برقی رسید اولین بار بود که این سریال را از نزدیک و نشسته روی زمین و در یک جای گرم و راحت تماشا می کردم سریال که تمام شد به من گفتند نمی خواهی به خانه برگردی ممکنه پدر مادرت نگران شوند من هم با اکراه بلند شده و راه افتادم جلو درب حیاط آهسته در میزدم که پدرم متوجه نشود خوشبختانه مادرم که گوش بزنگ بود در را برویم گشود و به من آهسته گفت تا پدرت ندیده برو اون یکی اتاق 
خانه ما در سمت آفتاب رو دو اتاق داشت اتاق نشیمن و اتاق پذیرایی که آنوقت ما به آن اتاق میهمان می گفتیم
من پاورچین به آنجا رفته و از ترس پدر سریع دراز کشیده و خودم را به خواب زدم

#حسین_تارخیان
1398/11/10

25 - آپارات - 1398/11/10

25 - آپارات 

هنوز تلویزیون نیامده بود حسین آقا رشیدی یگانه که یکی از پنج برادران همسایه ما بود آپارات آورده بود از بچه های محل خواست برای تماشای فیلم، شبانه به خانه آنها برویم 
ما تا وقوع انقلاب اصلأ سینما نرفتیم پدرم بخاطر صحنه های غیر اخلاقی فیلم ها مخالف سینما رفتن ما بود 
قرار بود من و برادرم جواد هم برای دیدن فیلم به خانه آنها برویم از آن جا که اتاق خودش کوچک و در عین حال طبقه بالا بود با آقا کمال هماهنگ کرده بود که فیلم را اتاق برادرش نمایش بدهد 
این فیلم داستان کوتاهی از زندگی یک خرگوش بود 
پروژکتور را پشت به پنجره گذاشته بودند بطوری که تصویر روی دیوار روبرو قابل تماشا بود این فیلم کوتاه اولین تجربه برای ما بود همه بچه های محله آمده بودند بطوری که واقعا جا برای پوش انداختن نبود دیدن صحنه های متحرک روی یک دیوار بسیار هیجان انگیز و تماشایی بود آن شب بیاد ماندنی به ما خیلی خوش گذشت

#حسین_تارخیان
1398/11/10

24 - اکابر - 1398/11/8

24 - اکابر

با رفتن مادرم به کلاس های اکابر روحیه اش کاملاً عوض شد از اینکه می توانست درس بخواند خیلی خوشحال بود ما هم گاه سر به سرش می گذاشتیم و مثلاً در خانه نقش معلم برایش بازی می کردیم
عصرها کلاس داشتند و پس از کلاس دور امامزاده یحیی و جلو خانه ما جمع شده و با زن های محله درس های خوانده شده را مرور می کردند گاهی ما بچه های محله هم دور آنها حلقه زده و از خوشحالی آنها خوشحال می شدیم
یک روز مادرم لباس های زیادی برای شستن داشت از طرف دیگر باید به کلاس اکابر هم می رفت از این رو لباس ها را با عجله شسته و برای رفتن به مدرسه آماده می شود  کلاس های اکابر محله امامزاده یحیی در دبستان سنایی که دور امامزاده و نزدیک خانه ما بود تشکیل می گردید هنوز وارد کلاس نشده بود که معلم به او می گوید خانم نوریه دیر آمدید مادر جواب می دهد که مشغول لباس شستن بوده آموزگار از زن ها می خواهد که دفتر های خود را باز نموده و املاء بنویسید
مادر من مشغول آماده کردن دفتر املای خودش بوده که معلم با صدای رسا می گوید
« نم نم باران می بارد»
ناگهان مادرم دست ها را بسر زده؛ از جای خود بلند شده و بدون اجازه به طرف در کلاس می رود معلم به او می گوید خانم نوریه کجا؟
مادر می گوید لباس ها را همین طور با عجله بدون گیره و سنجاق روی طناب ولو کرده ام و باید تا باران آنها را خیس نکرده و به زمین نریخته همه را جمع کنم معلم که تازه متوجه موضوع می شود می گوید خانم نوریه نم نم باران می بارد جمله اول دیکته امروز است  الان که باران نمی‌بارد یک دفعه همه زن ها و معلم می زنند زیر خنده و مادرم خوشحال و خنده کنان به سر جای خود بر می گردد ما بچه ها چقدر از شنیدن این حکایت لذت بردیم مادر در تعریف کردن ید طولایی داشت وقتی مشغول تعریف می شد آنقدر با آب و تاب و زیبا حرف می زد که همه را جذب خود می نمود

#حسین_تارخیان 1398/11/8

23 - هفت کچلا - 1398/11/8

23 - هفت کچلا

اختلاف فرهنگی از یک سو و فقر اقتصادی از سوی دیگر عامل جدال های لفظی و گاهی فیزیکی در خانواده ما بود
متاسفانه فقر روی اخلاق انسان ها تاثیر منفی دارد و پول خودش عامل مهمی در سرپوش گذاشتن بر اختلافات می باشد
البته باز ما خوب بودیم و بیشتر دعوا ها لفظی و جدال ها کلامی بود هر چند بسیار اعصاب خردکن و عذاب آور اما یه همسایه داشتیم بنام هفت کچلا که بیشتر شب ها دعوا مرافعه داشتند و اکثراً فیزیکی
این خانواده هفت برادر بودند اما در واقع پنج برادر با مادرشون و زن ها و بچه هاشون در همسایگی ما بودند هر خانواده در یک اتاق زندگی می کردند مادر خانواده هم که شغل موجهی نداشت پیش فرزند بزرگ که جمال بود زندگی می کرد خوب طبیعی است پنج برادر و پنج جاری با مادر شوهر در پنج اتاق باید هم هر روز دعوا داشته باشند
جمال و کمال طبقه همکف بودند
احمد و محمود طبقه اول و حسین به همراه زنش دولت خانم در اتاقی که زیرش کوچه ای به شکل دالان بود مسکن گزیده بودند
اکثر شب ها یک یا دو برادر مشروبات الکی مصرف می کردند اهل پاستور و ... هم بودند یک دفعه می دیدی شب سر و صدا بلند می شد و پدر ِ مرا صدا می کردند علیرغم اینکه روحیه پدر هیچ تناسبی با خلقیات آنها نداشت اما احترام ویژه ای برای ایشان قائل بودند بطوری که با وجودی که مست بودند و با کارد و چاقو مشغول فحاشی و داد زدن بودند به محض اینکه پدر از در وارد می شد همه به احترام ایشان و با حالت شرمندگی کارد یا وسیله ای که در دست داشتند زمین انداخته و هر کدام سر بزیر به گوشه و کناری می رفتند
معمولاً من هم در اینگونه موارد همراه پدرم می رفتم
یک شب یادم نمی رود اقدس خانم همسر آقا کمال پس از پایان مرافعه به خانه ما آمد پدرم بلند شد که با وساطت او را پیش شوهرش ببرد اما اقدس خانم قبول نکرد و گفت مشروب زیاد خورده می ترسم پیشش بخوابم اگر ایراد ندارد خانه شما بخوابم که پدر موافقت نمود

#حسین_تارخیان 1398/11/8

22 - نوریه - 1398/11/7

22 - نوریه

مادر اما متفاوت با پدر بود از دو خانواده و فرهنگ متفاوت اسم پدر بزرگ مادری ام علی نوریه بود و مادر مادرم سکینه نام داشت

 از فامیل نزدیک یک زوج از هر کدام سهم ما بود
دو مادر بزرگ و پدر بزرگ
دو عمو و عمه
دو خاله و دایی
خانواده پدری ام همه تهران زندگی می کردند اما فامیل مادرم همدان بودند
مادر زنی صبور، نجیب و آرام بود بسیار خوش تعریف و گشاده رو ،دست و دل باز و مهربان علیرغم سختی های زندگی هیچگاه از اطرافیان خود گله مند نبود و همیشه با لبخند مهربانی از خانواده و آشنایان استقبال می نمود با وجودی که خیلی دوست داشت درس بخواند اما هیچگاه فرصت درس خواندن برای ایشان فراهم نشده بود با وجود مشغله فراوان خانوادگی و تعداد زیاد فرزندان هر موقع خبری از کلاس و آموزش پیدا می کرد در آنجا حضور می یافت از کلاس های بهداشت، کلاس های تنظیم خانواده ( که البته پدرم با اجرایی کردن توصیه های این کلاس موافق نبود ) تا کلاس اکابر که تازه برای تحصیل افراد مسن تشکیل شده بود  همه و همه حضوری فعال داشت

#حسین_تارخیان 1398/11/7

21 - شغل پدر - 1398/11/5

21 - شغل پدر 

پدرم ابتدا در یه مغازه عطاری مشغول کار می شود از بد روزگار آن مغازه مورد دستبرد سارقان قرار گرفته و پدرم پس از مدتی که بیکار بوده شغل قهوه خانه داری را انتخاب می کند متأسفانه هیچگاه علت انتخاب این شغل را از پدرم نپرسیدم بچه که بودم زیاد قهوه خانه پدرم که سرگذر بود می رفتم مغازه پدر دو دهنه و بزرگ بود چند تخت چوبی مفروش دورتادور آن چیده شده بود
برادر بزرگترم حسن که با درس خواندن میانه خوبی نداشت و مدرسه را ترک کرده بود پیش پدرم کار می کرد  دور تخت های چوبی محصور شده و پدر داخل آنها مرغ و خروس نگهداری می کرد چای، دیزی و خوراک بادمجان چیز هایی بود که در قهوه خانه ما به مشتریان عرضه می شد 

من چای غلیظ را به علت تلخ بودن آن دوست نداشتم یه روز سرد زمستانی به مغازه رفتم آن موقع ماشین سواری نبود تاکسی هم کم بود و ما همیشه پیاده رفت و آمد می کردیم تازه روی تخت نشسته بودم که پدرم پرسید چای می خوری قبل از اینکه من پاسخ بدهم پدر یک استکان چای داغِ پر رنگ جلو من گذاشت و ازم خواست آنرا بخورم از پدرم خیلی حساب می بردم چای را برداشته که داخل نعلبکی بریزم با توجه به اینکه دستم از سرما گیر نداشت استکان افتاد و شکست من ترسیده بودم و پدرم باهام دعوا کرد
هنگامی که کوچه دباغ خانه بالا عریض شد مغازه ما خیلی کوچک شد و لطف و صفای قبلی خود را از دست داد کاسبی پدرم هم کم کم از رونق افتاد بطوری که پس از مدتی پدر با فردی بنام آتقی به خرید و فروش فرش رو آورد و مغازه را فروخت و در بازار سمسار خانه که محل اصلی خرید و فروش فرش بود به کار مشغول شد

#حسین_تارخیان
1398/11/5

20 - پدر و پدر بزرگ - 1398/10/30

20 - پدر و پدربزرگ

پدر بزرگم میرزا حبیب اله تارخیان علیرغم علاقه شدیدی که به ادامه تحصیلات عالیه داشته است به اجبار تحصیلات متفرقه و جسته گریخته خود را رها نموده و به کار و زندگی روزمره می پردازد علیرغم همه این ها پدربزرگم آمیرزا و باسواد بوده  و با زبان فرانسه هم آشنایی داشته است
 پدرم نیز همین سرنوشت را داشته و بعلت شرایط سخت زندگی از تحصیلات عالیه محروم شده  اما از کتاب و مطالعه هیچگاه غافل نبوده است 
پدرم همیشه یک صندوقچه کتاب در خانه داشت که شامل قرآن، نهج البلاغه و کتب مذهبی بود و با من در مورد محتوای کتاب های دکتر شریعتی گفتگو می کرد چراکه با اندیشه های ایشان قرابت فکری داشت
پدرم قبل از انقلاب دوستدار دکتر محمد مصدق و آیت اله خمینی بود اما پس از انقلاب متوجه تعارض بین افکار ایندو شده و نظرش تغییر می نماید ارادت ویژه ای به آیت اله طالقانی و مهندس مهدی بازرگان داشت
افکار و رفتار پدر بیشتر به منش مردم اروپا نزدیک بود تا آداب و رسوم مردم خودمان مثلاً اصلأ اهل تعارف و زبان بازی های رایج جامعه نبود و حرف های خودش را رک و راست با دیگران در میان می گذاشت اهل نظم و ترتیب و سخت گیری و تنبیه بود و از گفتن و شنیدن حرف حق ابایی نداشت

#حسین_تارخیان - 1398/10/30

19 - تحولی غم انگیز - 1398/10/30

19 - تحولی غم انگیز : 

از ابراهیم بیگ تا یعقوب وضع مالی خانواده ما خیلی خوب بوده و از اشراف همدان محسوب می شدیم متاسفانه یعقوب فرد آینده نگری نبوده و با بذل و بخشش اموال و دارایی های خود و خوشگذرانی، همه مال و منال خانواده پدری را حیف و میل می نماید یعقوب در واقع پدر بزرگ ِ پدر بزرگ من بوده است از آنجا که یعقوب اهل عیاشی و خوشگذرانی بوده در بین اهالی محله جولان که مذهبی بوده اند محبوبیت چندانی نداشته است از این رو پدر بزرگ من آمیرزا حبیب اله تارخیان و پدرش نورالله تصور نمی کرده اند پس از مرگ یعقوب اهالی جولان در مراسم عزاداری ایشان شرکت فعالی داشته باشند دست بر قضا یعقوب روز عاشورا مرحوم شده و دسته بزرگ جولان تابوت ایشان را حمل نموده و کفن و دفن باشکوهی از ایشان به عمل می آید. این خاطره جالبی برای پدر بزرگ و پدر من بوده است
بعد از مرگ یعقوب دوران عسرت و تنگدستی خانواده ما فرا می رسد

#حسین_تارخیان - 1398/10/30

18 - توپچی نادر قلی افشار - 1398/10/26

18 - توپچی نادر قلی افشار: 

جد پدری ما یک مسیحی اروپایی بوده که از کشور آلمان به ایران مهاجرت کرده و پس از آمدن به ایران مسلمان شده و نام ابراهیم را برای خود انتخاب می کند که در بین همکاران ایرانی خود ابراهیم بیگ نامیده می شود ابراهیم بیگ در ارتش دوره نادر شاه افشار به عنوان توپچی به خدمت گرفته می شود
از قرار معلوم نادر قلی افشار قصد داشته ارتش نوینی تشکیل دهد که شامل نیروی زمینی، نیروی دریایی و واحد توپخانه باشد
برای تشکیل واحد توپخانه یک یا چند نفر نظامی آشنا به فنون توپخانه از کشور آلمان در ارتش ایران استخدام می نماید که ابراهیم بیگ جد پدری ما یکی از این افراد بوده است
ابراهیم بیگ به عنوان فرمانده توپخانه یا همان توپچی در ارتش تازه تأسیس نادر شاه دست به کار می شود
متاسفانه نادر شاه فرصت نمی یابد که واحد توپخانه و نیروی دریایی تازه تأسیس ارتش را کامل کند و حکومت طبق فرایند چالش برانگیزی به یکی از سرداران ارتش نادر شاه که کریم خان نام داشته منتقل می گردد
زادگاه کریم خان زند ملایر واقع در استان همدان بوده و در ارتش نادرشاه به عنوان فرمانده لایقی مشغول خدمت بوده است از این رو تلاش می کند فرماندهان و نیروهای تحت امر نادر شاه و ارتش تاره تاسیس ایران را حفظ نماید بطور طبیعی ابراهیم بیگ هم به ارتش کریم خان زند پیوسته و برای زندگی به شهر همدان محله « جولان »نقل مکان می نماید

#حسین_تارخیان
1398/10/26

17 - گاو مقدس - 1398/10/14

17 - گاو ِ مقدس !!

در تاریخ تمدن، انسان ها مراحل متفاوتی را در مسیر تکامل پیموده اند که مهمترین این دوران ها عبور از دوره شکار و میوه چینی، دامداری ، کشاورزی ، صنعتی و عصر فراصنعتی می باشد
گاو حیوانی است که از اولین دوره تاریخ بویژه در دوره شکار، دامداری و کشاورزی کاربرد های زیادی برای انسان ها داشته است از این رو در ساخت ظروف، نقش و نگار ها و سنگ نگاره های زیادی از این حیوان الهام گرفته شده است
از این رو در آسیا و از جمله ایران قدیم گاو حیوانی مقدس محسوب می شده و کشتن آن عملی اهریمنی بوده است

گاو حیوانی است که در دوره های مختلف برای بشر مصارف فراوانی داشته است بطوری که از گوشت و شیر آن به عنوان غذا از پوست و شاخ و استخوان آن برای پاپوش ، وسایل دفاعی و شکار و از نیروی بدنی این حیوان برای بارکشی و شخم زدن زمین های کشاورزی استفاده می شده است
#تارخیان - 1398/10/14

16 - درس قرآن - 1398/10/19

16 - درس قرآن !!

یک روز معلم ما نیامده بود کلاس چهارم ابتدایی بودیم
مدیر ما را به کلاس پنجم که معلم داشت فرستاد
درس قرآن داشتند و ما به عنوان شنوده حضور پیدا کردیم آموزگار که مردی قوی هیکل بود چوب ضخیمی به دست گرفته بود و در حالی که آنرا تکان می داد دانش آموزان را پای تخته سیاه می برد و از آنها می خواست قرآن بخوانند
چند نفری که آمدند یکی دو غلط کوچک داشتند و هرکدام بابت این یکی دو غلط چندین چوب محکم نوش جان کردند

چوب ها با شدت به کف دست بچه ها نواخته می شد بطوریکه دست های کوچک آنها سرخ شده و آنها گریه می کردند 

 ترس ما را فرا گرفته بود من پیش خودم تصور می کردم که سال آینده با این معلم ، چوب و درس قرآن چکار باید بکنم
هرچند بعد ها با قرآن مأنوس شدم اما آنروز وحشتی از خواندن کتابی که با « بسم الله الرحمن الرحیم » شروع می شد در دلم پدیدار شد که همچنان تا امروز در کنج ذهن من باقی مانده است

#حسین_تارخیان
1398/10/19