70 - کوفته همدانی - 1399/1/13

70 - کوفته همدانی ( کوفته تبریزی)

سیزده بدر مثل الان نبود که مردم چند قطعه جوجه و چند سیخ بردارند و راه در و دشت را پیش بگیرند
مادر اول صبح مشغول می شد سِرکو چوبی بزرگ را می آورد وسط حیاط و یه تیکه گوشت برای کوبیدن داخل آن می گذاشت کوبیدن گوشت خام داخل سرکوی چوبی واقعا کاری سخت و زمان بَر بود و همه خواهر برادران در آن نقش آفرینی می کردند اما کار اصلی را مادر عزیز انجام می داد پس از کوبیده شدن گوشت، آنرا با لپه و برنج نیم پز که جداگانه کوبیده شده بود مخلوط می نمود
آماده کردن تخم مرغ آبپز، پیاز داغ، آلو، خرما و گردو کار دیگری بود که مادر انجام می داد سپس این مُخلفات را داخل آن مخلوط می گذاشت و دورش را خوب با دست پوشانیده؛ گِرد می کرد و برای پخت نهایی آنها را روی چراغ می گذاشت
این غذایی بود که فکر کنم همه همدانی ها و به عبارتی همه ایرانی ها برای سیزده بدر آماده می کردند و اسمش می شد «کوفته تبریزی» و این البته متفاوت با کوفته برنجی بود
یه دروغ سیزده هم در حین کار میان زنان همسایه رد و بدل می شد که در جای خود بامزه و برای ما بچه ها در ابتدا باورکردنی بود

#حسین_تارخیان
نگارش - 1399/1/13

 

[6:55:

 

 

 

69 - دوران بِچِگی - 1399/1/11

69 - دوران ِ بِچِگی

چند وقت بود پدرم به مادر می گفت «ما بچه بودیم؛ مادرمان یکروز بادمجان را با پوست برای ما طبخ کرد و خیلی خوشمزه شد اگر جور شد یکبار هم شما بادمجان را به همان صورت برای ما بپز» یادم نمی رود که مادرم از همان ابتدا با اینکار مخالف بوده و اعتقاد داشت که پوست بادمجان باعث شکم درد می شود بالاخره پدرم اینقدر این موضوع را تکرار نمود تا یکروز مادر تصمیم به پختن بادمجان با پوست گرفت
برای ما که آن‌زمان بچه بودیم البته تفاوت زیادی نداشت چرا که ما خوردیم و چیزی متوجه نشدیم
اما پدرم بعد از مدتی از درد به خودش می پیچید اول ما متوجه نبودیم که چه اتفاقی برایش افتاده؛ خودش هم نمی گفت موضوع چیه اما مادر از اصل حکایت و علت این ناراحتی بخوبی آگاه بود
بعد از این موضوع پدرم بطور عملی به نتیجه رسیده بود که علت خوشمزگی غذا ها در دوران کودکی مربوطه به با پوست یا بی پوست پختن آن ها نبوده؛ بلکه علت دوره بچگی بوده است

#حسین_تارخیان
نگارش - 1399/1/11

68 - آش عمه - 1399/1/11

68 - آش ِ عمه

آش خاله همه شنیده اید امروز می خواهم درباره آش عمه با شما صحبت کنم
نزدیکی های عید بود با پدرم رفته بودیم تهران نمی دانم با عمه منصوره رفته بودیم بیرون یا این که آنها را توی راه دیده و با همدیگر به خانه برگشتیم وقتی وارد حیاط شده با صحنه جالبی مواجه شدیم بچه ها داخل حیاط نشسته و مشغول آش خوردن بودند
دو نفر از آنها سر ته دیگ آش با همدیگر بگو مگو داشتند بچه های دیگر هر کدام در حالت و وضعیتی جداگانه آش می خوردند یکی دیگ آش دستش بود آن دیگری کاسه آش خودش را با انگشت پاک می کرد یکی کاسه خود را برداشته و پشتش به بقیه برادر خواهرا بود یکی دیگه آش خودش را تو بشقاب ریخته بود خلاصه وضع شُربُ الیهودی حکمفرما بود
عمه منصوره سریع شروع کرد به سر و سامان دادن بچه ها اول ظروف غذاهای نیمه کاره را جمع نموده سپس غذاهای که روی زمین ریخته شده بود را تمیز کرده و وارد خانه شد
چند روز تهران بودیم پسر عمه ام حسین قبلاً به من گفته بود هر وقت آمدی تهران با خودت ترقه بیاور من هم همراه خودم مقداری ترقه برده بودم آن‌زمان ترقه های همدان که با «زرنیخ» و «باروت سیاه» درست می شد خیلی معروف بود
البته بردن ترقه از همدان به تهران کار درستی نبود چون هر لحظه ممکن بود داخل ماشین بر اثر گرما، سایش یا ضربه منفجر شوند
وقتی خانواده عمه و پدر مشغول صحبت بودند ما به بالای پشت بام رفتیم عید بود و فرصت مناسبی برای ترقه زدن و شلوغ بازی
از بالای پشت بام ترقه ها را به داخل حیاط پرتاب می کردیم این کار چه کیفی داشت وقتی ترقه ها به زمین می خوردند تَرق تُرق تَرق صدا کرده و ما شادمان از کاری که انجام می دادیم قاه قاه می خندیدیم گاه گاهی هم عمه یا پدر می گفتند «بچه ها نزنید؛ بچه ها اینکارو نکنید» اما کی بود که گوشش به این حرفا بدهکار باشه

نمی دونم همون عید بود یا وقتی دیگر که عمه منصوره ناهار میهمان غیر فامیل داشت و من هم آنجا بودم میهمان آنها یک خانواده مسیحی بود فکر کنم در محل کار علی آقا شوهر عمه ام با همدیگر آشنا شده بودند در هر صورت روی میز بزرگی که عمه ام تدارک دیده بود ناهار مفصلی در کنار میهمانان صرف کردیم اولین بار بود با چند نفر مسیحی روی سفره نشسته و مشغول غذا خوردن می شدم آنوقت ها یه سری از روحانیون اعتقاد داشتند که نشست و برخاست و غذا خوردن با مسیحی ها ایراد شرعی دارد عده‌ای هم آنها را نجس می دانستند اما بعضی از مردم اعتقادی به این حرف ها نداشتند البته عده‌ای از روحانیون هم می گفتند این‌ها چون اهل کتاب بوده و در یک کشور اسلامی زندگی می‌کنند رفت و آمد و نشست و برخاست با آنها ایرادی ندارد
در هر صورت این اولین تجربه من بود
خاطرات بچگی می تواند برای همه ما شیرین، درس آموز و لذت بخش باشد؛ یادش گرامی

#حسین_تارخیان
1399/1/11
 

67 - گویش همدانی ( بخش دوم ) - 1399/1/2

67 -گویش همدانی (بخش دوم)
بی شک زبان ها و گویش های متعدد حتی لهجه ها، علیرغم تفاوت هایی که با یکدیگر دارند پنجره های زیبا تری از جهان بروی ما می گشایند
زبان ها، گویش ها و لهجه ها از طرفی حافظه تاریخی مردم جهان را حفظ کرده و از سوی دیگر به فهم مشترک انسان ها کمک شایانی می نمایند
در بخش دوم از گویش همدانی قصد دارم واژگان اصیل همدانی را با شما عزیزان درمیان بگذارم

آتیش - آتش
آواجی، شاواجی، خاماجی - خواهر بزرگتر
آلُشگوئه - آشغالدانی
اشکنه - غذای محلی ترکیبی از آب، روغن، پیاز داغ، سبزی، و تخم مرغ
اَشگه - قطره
اِوگی - ناتنی مانند برادر اوگی
اَریش یا عَریش - نخ ظخیم
اَراسی ، اَراسکانی - واقعا، به درستی، راستی، حقیقتا
اِلنگوان دِلنگوان - آویزان
اَکهه ی - ای وای
اینجانه و اُونجانه - اینجا و آنجا
بانگلان - وسیله سنگی و استوانه ای شکل جهت غلطاندن روی پشت بام های کاهگلی و تحکیم آنها
بانه - کرت بندی باغ انگور و تقسیم کردن تاکستان
بایه قوچ یا بایه قوش - جغد، بوف
بِوِه - بچه کوچک، کلمه ای محبت آمیز
بینیش - بنشین
بَسو - کوزه سفالی
پِت و پیله - لب و دماغ
پِشگل - سرگین بز و گوسفند
پِلشگه - جرقه آتش
پِلگار - توان، صبر و حوصله
پیس - آلوده، کثیف

تامارزو - آرزومند، محروم، در حسرت مانده
تاغار - لانجین بزرگ، ظرف مخروطی شکل خمیرگیری، تغار
تِج - سرکه رقیق شده، دانه های انگوری که سرکه آن گرفته شده
تُنگِله - کوزه سفالی آب، تُنگ کوچک
تِویجه - سبد چوبی تخت و لبه دار برای خشک کردن میوه و چیدن ظروف
تُنِکه - حلبی، نوعی فلز، ورق نازک آهن
تُنبان - شلوار زیر ، پی جامه

جِزغاله - سوخته شده سیاه شد

چَپه - دسته مانند یه چپه پول
چِغِذَر - چه اندازه، چه مقدار
چِنجِه - تخمه
چِنگول - نیشگون
چِغْزِه پِلار - خوشک انگور، واحد کوچک خوشه انگور
چُوسِنه - سوسک سیاه

خُناق - نوعی بیماری، حسبه، گرفتگی گلو

داریکه - چوب بلند و باریک
دامُلا یا آبلا - برادر بزرگتر
دِرانه - جلو در
دِرونه - صبر
دَروَند - متوجه، مورد توجه
دِگنک - چوبدستی
دُوگوله - دیگ کوچک
دُولابه - نوعی کمد دیواری قدیمی، گنجه

رُوجُونه - فک و لثه

ساروج - نوعی مصالح ساختمانی قدیمی و مشابه سیمان امروزی
سِرکو - وسیله ای شبیه هاون از جنس چوب برای کوبیدن گوشت و اقلام دیگر
سُوک - گوشه
سیزان - اتاق زیر زمینی یا اتاق های سمت نسار خانه
سینجید - سنجد

شَربه - سطل فلزی برای حمل آب، ظرفی استوانه‌ای شکل که از پایین به بالا کمی جمع می شود
شِره - تیکه پارچه، پارچه کهنه
شی - چی، چه چیزی، چیز

غافا - سبد بزرگ چوبی از درختچه مروار
غِچ و قُل - دست، ساعد و بازو، دست و پا
غِد - کنار، مثل غِد ِ دیوار
غُوزولِه - کوزه کوچک سفالی
غُول - گُود، ژرف، عمیق

قُبل قیلان - وسیله پخت سیب زمینی، قیف فلزی روی آتشدان قیلان، دم و دستگاه

کُجانه - کجا
کُنده - زانو
کیلی - آلاچیق، کلبه و سرپناه چوبی

گوندِله - جسم کروی شکل
گُواله - جوال
گیجین - جای پاشنه، بیخ و بن هر چیز

لانْجین - ظرف سفالی برای سابیدن کشک
لیژ - لیز، سُر، سطح شیبدار

مُورچانه - مورچه
میواس - می باید، می بایست
نُوجِه - ذره، کم

نِسار - جایی که آفتاب ندارد، سمت مخالف آفتاب رو

وِرگ - نوعی خار که زیر سقف و روی تیرها و تیرچه های چوبی می گذاشتند جهت جلوگیری از تردد حیوانات موذی بویژه موش ها
وَزمْ - پاروی بزرگ ، پاروی لبه دار برای برف روبی پشت بام های کاهگلی

هله کو - چوبی برای کوبیدن البسه هنگام شستشو
هیوِره - وحشی

#حسین_تارخیان
 

پانوشت : با سلام خدمت همه عزیزانی که این متن تحقیقی را مطالعه می فرمایند
اگر ایرادی در کاربرد ، معنا یا املای این واژگان وجود دارد؛ لطفاً بنده را مطلع فرمایید

 

تاریخ نگارش - 1399/1/2

66 - برق گرفتگی - 1399/1/8

66 - برق گرفتگی

از خانه محله حاجی چیز های زیادی بیاد ندارم
خانه محله حاجی ته یک بن بست قرار داشت و دورتادور حیاط دو طبقه ساختمان بود و چند خانواده از جمله ما در آنجا زندگی می کردیم
اینکه خانه مال خودمان بود یا مستاجر بودیم یادم نیست؛ شوربختانه پدر مادرم هم در قید حیات نیستند که از آن ها بپرسم
بهتر بود که من این خاطره ها را سال هفتاد نوشته بودم که والدینم هنوز زنده بودند و می توانستم از حافظه آنها در بعضی موارد که خاطراتم کمرنگ شده اند کمک بگیرم

روزی که مادرم با یکی از زنان همسایه مشغول صحبت بودند اتفاق بیاد ماندنی برای من پیش آمد نمی دانم برای چه کاری تصمیم گرفتم به انباری بروم از آنجا که حدوداً سه سال بیشتر نداشته و قَدم کوتاه بود و به کلید برق نمی رسید و انباری خیلی تاریک بود برای روشن کردن داخل انبار باید از وسیله ای برای روشن کردن لامپ استفاده می کردم
ممکنه برای بعضی از خوانندگان عزیز این ابهام بوجود آید که چطور ما محله حاجی که کوچکتر بودم برق داشتیم اما محله امامزاده یحیی که متاخر تر می باشد برق نداشته ایم
آنوقت مثل امروز نبود و همه خانه ها برق نداشتند چرا که هنوز شهر همدان به شبکه سراسری برق وصل نشده بود
اولین بار یک همدانی خیر بنام «حاج موسی ناصرالممالک شریفی» در سال 1300 تصمیم به تولید برق در شهر همدان گرفت
ابتدا یک مولد با قدرت چهل کیلووات که با هیزم کار می کرد؛ در محله قدیمی «توت قمی ها» همدان راه اندازی کرد و پس از آن و در سال 1308اقدام به خرید دو دستگاه توربین آبی از کشور آلمان نموده و با بهره گیری از انرژی آب استخر عباس آباد آنها را در سال 1310 با قدرت چهارصد کیلووات افتتاح نمود این سه مولد جمعا می توانستند برق هشتصد خانوار همدانی را بصورت تقریبی تامین نمایند
تا اینکه شرکت برق همدان-کردستان که تحت پوشش شبکه سراسری برق بود در سال 1345 تأسیس گردیده و تدریجا خانه هایی که برق نداشتند جهت خرید امتیاز برق اقدام نمودند
باری به هر صورت دنبال وسیله ای بودم که با آن بتوانم کلید لامپ انباری را روشن کنم کلید های برق قدیمی یه اهرم کوچک داشتند که با بالا رفتن آن لامپ روشن می شد یک ناودان بزرگ فلزی کنار درب انبار بود آنرا برداشته داخل انبار شدم وقتی آنرا به کلید برق نزدیک کردم از آنجا که حفاظ کائوچویی کلید افتاده بود ناودان آهنی مستقیماً به برق اتصال کرده و مرا با قدرت حیرت انگیزی به گوشه انبار پرتاب نمود خیلی ترسیده بودم با جیغ و داد از انباری بیرون دویده پیش مادرم رفتم خودم هم نمی دانستم چه اتفاقی افتاده؛ وقتی از من پرسیدند چی شده گفتم «انگار مار داخل بدنم شده و بالا پایین می رود» زن همسایه سریع داخل انبار رفت تا ببیند چه خبر است وقتی ناودان را دید با خودش گفت «این ناودان اینجا چکار می کنه» و هنگامی که خواست آنرا از جلو درب بردارد چون ناودان هنوز از کلید برق جدا نشده بود ناگهان جیغی کشید و گفت «وجی خانم برق ، برق»

#حسین_تارخیان
1399/1/8


--- Sunday, March 29, 2020 ---

65 - ساز دهنی - 1398/12/29

65 - ساز دهنی

میهمانی بودیم عروسی یکی از فرزندان حاج «قاسم اقبالیان» بود
در مراسم عروسی، پدرم را به مدت یک هفته دعوت کرده بودند معمولاً در این مراسم پدر برای کمک مرا با خودش می برد

خانه شان یکی از کوچه های روبروی شیرینی فروشی جهان نما بود
آنجا یک اتاق در اختیار ما قرار داده بودند پدرم چای را آماده کرده توی سینی می گذاشت و من سینی چای را جلو در اتاق برده به پسرها و دخترهایی می دادم که آنجا خدمت می کردند
خانم ها طبقه بالا و آقایان طبقه همکف بودند
چند دختر که با لباس های رنگارنگ و زیبا از طبقه بالا می آمدند هنگام گرفتن سینی چای از یکدیگر، گاهی اسم همدیگر را صدا می‌ زدند یکی از آنها که گیسوان سیاهش بروی شانه ها و لباس سفید زیبایش ریخته بود و خیلی نظر مرا جلب کرده بود؛ سیما نام داشت هربار که سینی چای را به دست ایشان می دادم چشم هایم با ایشان از پله ها بالا می رفت بعضی وقتها هم که ناخودآگاه دستش به دست من می خورد گویی یک نیروی مغناطیسی شگفتی به من وارد می شد طوری که پدرم می گفت «حسین چرا اینقدر اینور و آنور نگاه می کنی؛ حواست کجاست» من البته پاسخی برای پدر نداشتم آنوقت البته من یه پسر بچه بودم اما...
اکنون نمی دانم سیما خانم کجا زندگی می کند، چند سال سن و چند تا بچه دارد اما آن‌زمان بدجوری حال و هوای مرا دگرگون کرده بود
شب ها وقتی میهمان ها می رفتند و ما مشغول جمع و جور کردن و نظافت استکان نعلبکی ها بودیم رادیو داستان غم انگیز «شیرین و فرهاد» را پخش می کرد؛ قسمت هایی را که نتوانسته بودم گوش بدهم پدرم بصورت کامل تر برایم تعریف می کرد
در اتاقی که من و پدرم بودیم و بساط تهیه چای برقرار بود چند مبل و صندلی راحتی چیده بودند یکروز که من مشغول کار بودم متوجه یک «ساز دهنی» شدم بقدری خوشحال شدم که بی اختیار ساز دهنی را برداشته و در جیبم گذاشتم مدتی بعد مرد جوانی وارد اتاق شد و انگار دنبال چیزی می گردد از پدرم پرسید «شما یه نوازنده ندیده اید؟» پدرم که متوجه منظور ایشان نشده بود گفت نه؛ بعداً که آن مرد جوان که نمی دانم داماد حاج قاسم بود یا پسر ایشان از اتاق بیرون رفت پدرم پرسید «حسین چی می گفت؛ نوازنده چیه» من هم بروی مبارک نیاورده؛ گفتم نمی دانم الان از آن واقعه چندین دهه گذشته است من هنوز آن ساز دهنی را در خانه نگهداری کرده ام و هر وقت به آن نگاه می کنم افسوس می خورم که چرا شهامت این کار را نداشتم که «ساز دهنی» یا همان «نوازنده دستی» را به صاحبش برگردانم

#حسین_تارخیان
تاریخ نگارش 1398/12/29

64 - تلمبه آب - 1399/1/3

 

64 - تلمبه آب

در حیاط خانه یک چاه آب داشتیم برای شستشو و آشامیدن یکی دوبار هم پدرم برای آب دهی بیشتر عمق آنرا توسط «کُموش» عمیق تر نمود
روی چاه یک تلمبه فلزی نصب کرده بودیم که بوسیله آن بتوانیم آب را از اعماق زمین بیرون بیاوریم هر چند سال یکبار باید استکان آنرا تعمیر یا تعویض می کردیم استکان تلمبه از ترکیب چرم و آهن تشکیل شده بود که آب را با فشار اهرم تلمبه بالا آورده و از برگشتن آن جلوگیری می کرد یک حوض هم کنار چاه داشتیم که هر سال چند بار باید آب آنرا عوض می کردیم بطوری که آب قبلی را تخلیه کرده و پس از شستشوی کامل حوض و پاک کردن لحم ها و جلبک های احتمالی مجدداً با تلمبه آنرا پُر می کردیم یک لوله بزرگ حلبی هم وجود داشت بنام «لحم گیر» که هر چند روز یکبار آنرا داخل حوض کرده و توسط سیستم مکش آب، لحم ها و خاکریزه های ته حوض را بیرون کشیده تخلیه می کردیم

هنگام پر کردن آب می گفتند که از ابتدا تا «کُر شدن» نباید تلمبه زدن قطع شود چرا که آب نجس شده و باید دوباره تخلیه شود رسیدن آب به حد مشخصی را «کُر شدن» می گفتند راستش من هیچگاه فلسفه «کُر شدن» را نفهمیدم چرا که بعضی خانه ها اصلا تلمبه نداشته و حوض را با آب ِ دلو پر می کردند
هنگام پُر کردن حوض باید همه خواهر برداران به نوبت می ایستادیم و کمک می کردیم هر کس خسته می شد باید بلافاصله دسته تلمبه را در حال بالا پایین رفتن به نفر بعدی واگذار می کرد همین سرعت عمل باعث می شد که بعضی وقتها انگشتان دست ما زیر بازوی آهنی تلمبه گیر کرده و سیاه شود
هیچ وقت یادم نمی رود روزی که این اتفاق برایم افتاد بقدری درد کشیدم که نزدیک بود از هوش بروم بعد هم انگشت شستم رفته رفته کبود و سیاه شده و در عرض چند هفته با عفونت از انگشتم جدا شد

#حسین_تارخیان
نگارش - 1399/1/3

63 - گویش همدانی - 1398/12/28

63 - گویش ِ همدانی (بخش اول )

گویش همدانی یکی از گویشهای زبان فارسی است این گویش پیوند نزدیکی با گویش های دیگر شهرستان های استان چون ملایری، تویسرکانی، نهاوندی، اسدآبادی و مرگانه ای دارد
کارشناسان معتقدند که گویش همدانی بازمانده زبان پارسی میانه یا پهلوی است در اینجا تلاش دارم افعال مشهوری که در شهر همدان مرسوم و رایج بوده را خلاصه شده به نگارش در آورم

آلام بولوم کردن - ریخت و پاش کردن
اِتر زدن - فال بد زدن
اِساندن - گرفتن، تحویل گرفتن، دریافت کردن
اِشکستن - شکستن
اِشاندن یا لِر دادن - پرت کردن ، پرتاب کردن
اِشنُفتن - شنیدن، گوش دادن
ایسوا گرفتن - نگریستن، به دقت زیر نظر داشتن

بَس زدن - پیوند زدن، لحیم کردن، چسباندن

پخج کردن - پخش کردن، توزیع نمودن
پرگار درآمدن - از پرگار درآمدن یعنی به انتهای توان خود رسیدن، سر رفتن حوصله
پِلماندن - آلوده کردن، آلودن، فعل لازم آن پلمیدن

تَپاندن یا تِغاندن - داخل کردن، به سختی فرو کردن، فعل لازم آن تپیدن یا تِغیدن
تِرنگه گرفتن - دست انداختن، به بازی گرفتن، مسخره کردن
تِنجاندن - له کردن، درهم
فشردن، فعل لازم آن تنجیدن
تِلاندن - فشار دادن چیزی برای تمیز کردن یا آبگیری
تُنبیدن - فرو رفتن، تُنببدگی به معنای فرو رفتگی

چُریدن یا شُریدن - شُر خوردن، سرازیر شدن، حرکت ملایم و دنباله دار
چِغاندن- فرو کردن، فعل لازم آن چِغیدن
چِلاندن - آبگیری لباس های شسته شده

خَف کردن - محدود کردن، خاموش کردن، درخف کن و خفی از این فعل گرفته شده اند

دُر شدن - آویزان شدن، فعل متعدی آن دُر کردن
دِریدن - پاره کردن متعدی آن دِراندن

زُغ زُغ کردن یا زُغزُغ کردن - احساس ناملایم در زخم و سوختگی یا آب سرد، التهاب درد
زِق زِق کردن - زاری بریده بریده کودک
سُریدن - لیز خوردن ، فعل متعدی آن سُراندن
سُقُرمِه زدن یا سُغُلمِه زدن - ضربه زدن به کسی، به پهلوی کسی زدن
سیم کردن - عفونی شدن بر اثر بریدگی، جراحت کردن

شِریدن یا شِرخوردن - پاره شدن، شِره به معنی تیکه پارچه از این فعل گرفته شده، فعل متعدی آن شِراندن
شند کردن - نرم کردن، مانند پشم کردن، فعل لازم آن شند شدن
شِنفتن - شنیدن
شُواندن - بهم زدن، درهم ریختن

غِرتاندن- پاره کردن فعل لازم آن غِرتیدن
غِنجه کردن - ریز کردن، خُرد کردن ، فعل لازم آن غنجه شدن

قاپیدن - ربودن، به تندی گرفتن
قُلمیدن یا قلمبیدن - ورآمدن، برجسته شدن
قِنجیدن - له شدن بر اثر فشار ناخواسته فعل متعدی آن قِنجاندن یا غِنجاندن

کِراندن - کشیدن، جابجا کردن چیزی بدون برداشتن آن، سابیده شدن، فعل لازم آن کِریدن

گِلیدن- دراز کشیدن، فعل متعدی آن گِلاندن
نُوز نُوز کردن - سو سو زدن
وَخیزادن - بلند شدن ، ایستادن، فعل متعدی آن وخیزاندن

وَرجِله وَرجو کردن - جست و خیز نمودن، فعال بودن
وَرجِه وُرجِه کردن - بالا پایین پریدن، ناآرام بودن
وَروَات کردن - ویران کردن، نابود کردن
وایسادن - ایستادن، سرپاشدن

هشتن - گذاشتن، قرار دادن

#حسین_تارخیان
1398/12/28

62 - علی پدر - 1398/12/27

62 - « علی پدر »

سال 1347 بود خانه بودم پسر خاله ام مهدی با نگرانی و شتاب وارد شد و به من گفت بابا مرده (به پدر بزرگ مادری ام بابا می گفتیم) باید برویم مغازه؛ به پدر شما اطلاع بدیم بهمن ماه بود و برف زیاد و زرد رنگی روی زمین نشسته بود با سختی و عجله از کوچه «محله حاجی» و «مدرسه آخوند»، خودمان را به سر گذر و مغازه پدر رسانیده و سه نفره با عجله بطرف خانه پدر بزرگم که کوچه امیر کبیر بود؛ روانه شدیم
محیط خانه را غم و اندوهی سنگین فرا گرفته بود همه گریه می کردند از همه بیشتر مادر من بود که مظلومانه در گوشه ای نشسته بود و مویه می کرد
چند پزشک پدر بزرگم را ویزیت کرده بودند آخرین آنها دکتر «میرهادی» بود
آنگونه که مادرم تعریف می کرد خانم میرهادی که وارد اتاق شد یکراست بالای سر پدر رفته و پیراهنش را بالا می زند گوش خود را روی شکم بیمار گذاشته و بعد از مدتی بلند شده و در حالیکه مادر بزرگ، مادر، دایی ها و خاله هایم منتظر تشخیص ایشان بوده اند بدون تعارف و رودربایستی می گوید « ایشان به سرطان دستگاه گوارش مبتلا شده و یک ماه بیشتر زنده نمی ماند هیچ پرهیزی غذایی هم ندارد»
مادرم ادامه می داد که پس از شنیدن این سخنان بُهت و اندوه سنگینی فضای اتاق را فرا گرفته و همه به شدت ناراحت شدیم شگفت اینکه پدر بزرگم که پدرم به ایشان «علی پدر» می گفت؛ دقیقا یک ماه دیگر از دنیا رفت

#حسین_تارخیان
1398/12/27

61 - درمانگاه سمیعی - 1398/12/27

 

61 - درمانگاه سمیعی

روبروی امامزاده یحیی یک درمانگاه وجود داشت اسمش درمانگاه سمیعی بود
بچه که بودیم بعضی مواقع مقداری غذا به عنوان دانگی با خود برداشته؛ وارد محوطه بیرونی درمانگاه شده و سر ساعت مشخصی یک جا نشسته و آنها را در کنار همدیگر نوش جان می کردیم بازی های کودکانه هم بخشی از این پازل شادی بخش بود
محوطه امامزاده یحیی هم جایی مناسب برای بازی و استراحت بود از درب اصلی که وارد می شدیم وسط حیاط امامزاده یک حوض و طرفین آن دو درخت توت سفید قطور وجود داشت ما با این فضا خیلی اخت شده بودیم گاهی اوقات از سایه درختان توت و کناره های حوض استفاده کرده و بعضی اوقات در نبود مرید امامزاده که «آ سید حسین» نام داشت؛ بالای درخت ها رفته و در آنجا دو سه نفره تفریح می کردیم بیشتر مواقع البته با «صادق هدایتی» که یکی از پسران «آ سید حسین» بود و پسر عمویش «مرتضی هدایتی» و «جعفر کرمی» این کار را انجام می دادیم
این با هم بودن ها حس خاصی به ما داده و روحیه تعاون را در وجود ما تقویت می کرد
بعداً که بلوار کشیده شد محله امامزاده یحیی و کوی قزلان به دو بخش تقسیم شد بطوریکه امامزاده یحیی، حمام حاج سرتیب، مسجد امامزاده و بخشی از کوچه قزلان ماند سمت جنوب که خانه ما هم در این قسمت واقع شده است و چمن امامزاده یحیی و قسمتی از کوچه قزلان سمت شمالی بلوار واقع گردید
پانوشت :
شاعر معروف و آزادیخواه ایران «میرزاده عشقی» در کوچه قزلان زاده شده است

#حسین_تارخیان
1398/12/27

60 - ترک کباب - 1398/12/29

60 - ترک کردن کباب

اقبالیان ها چند برادر بودند که دباغ خانه بالا نزدیک مغازه پدرم و روبروی کاروانسرای روحی یه حجره داشتند که به کار خرید و فروش پشم، مازو، قروت، چرم و دیگر اقلام مشابه مشغول بودند حاج محمود و حاج قاسم را بیاد دارم شاگردی هم داشتند بنام «محمد بالازاده» که بخاطر اینکه زرنگ و لاغر بود بهش «ممد مارتوله» می گفتند

پسر آقای بالازاده معلم سال ششم دوره ابتدایی ما بود آن سال من تجدید شده و برای کلاس تقویتی به پیشنهاد آقای بالازاده با چند همکلاسی ام به خانه ایشان می رفتیم متاسفانه یکروز که قصد رفتن به کلاس درس ایشان را داشتم دور میدان مرکزی شهر یه تاکسی بهم زد و مرا چند متر به دورتر پرتاب کرده و زخمی نمود پدرم از این بابت ناراحت شده و دیگر اجازه شرکت در کلاس های تقویتی را نداد

زمانی که حاج محمود اقبالیان از مکه آمده بود پدرم را برای تهیه چای دعوت کرده بودند خانه آنها ورودی آقا جانی بیک از سمت امامزاده یحیی بود پدرم برای کار هیچ جا نمی رفت اما حاج «محمود اقبالیان»، حاج «قاسم اقبالیان» و حاج «حسن رستنده» که فامیل مادری ام بود حسابشان متفاوت بود
معمولاً در این مراسم پدر برای کمک مرا با خودش می برد
من و پدرم چند شب و روز متوالی آنجا بودیم من مدت زمان کمی بود که گوشت خوردن را ترک کرده بودم پدرم به شوخی می گفت «حسین خانه خودمان از همه بیشتر گوشت می خوره حالا که اینجا هر وعده چلوکباب کوبیده ممتاز میدن؛ گوشت را ترک کرده»

#حسین_تارخیان
تاریخ نگارش 1398/12/29

59 - هاونگ طلا - 1399/1/2

59 - هاونگ طلا

پدرم دباغ خانه بالا یک قهوه خانه دو نبش داشت که در آنجا دیزی آبگوشت، خوراک بادمجان و چای به مشتریان خود که بیشتر بازاری و از مغازه داران آنجا بودند عرضه می کرد حسن برادر بزرگم، علاقه ای به درس و مدرسه نداشت از این رو تحصیلات خود را نیمه کاره رها کرده و در مغازه پدر به کار مشغول بود
نزدیک مغازه پدرم «کاروانسرای روحی» و روبروی آن «پاساژ شهرستانی» قرار داشت ورودی این کاروانسرا یک دالان تقریباً طولانی وجود داشت که در انتهای آن و نقطه ورود به حیاط کاروانسرا یک قاپان (قپان) بزرگ برای توزین کالاها نصب شده بود که دالاندار کاروانسرا کنار آن می نشست
وسط حیاط یک حوض کوچک و کنارش چاه آبی با «چرخ چاه» و «دلو آب» قرار گرفته بود دور تا دور هم حجره دکاندارنی بود که در آنجا مشغول کسب و کار بودند بیشتر مبادلات آنها در زمینه خرید و فروش «پشم»، «مازو»، «گزانگبین»، «قروت»، «پنبه» و اقلامی مانند این ها بود آقای شمس که در اولین مغازه سمت راست قرار داشت مالک کاروانسرا بود البته سرقفلی بیشتر حجره ها را به تُجٌار دیگر واگذار کرده بود
حاج آقا معبودی و حاج حسین لطف معروف ترین آنها بودند یا شاید من چنین تصور می کردم

ما برای استفاده از آب و دستشویی به این کاروانسرا رفت و آمد داشتیم بعضی وقتها هم هنگام رفتن به آنجا دور از چشم پدر از سوراخ گونی های «گزانگبین» و «قروت» یکی دو تیکه بیرون کشیده و با لذتی وصف ناپذیر آنها را نوش جان می کردیم
پدرم تعریف می کرد که یکروز یکی از برادران شمس که متاسفانه معتاد شده بود؛ وارد قهوه خانه شده و به من گفت مش قاسم اینو می خری من نگاه کردم دیدم یک هاونگ طلا است از این رو آنرا به مبلغ صد تومان خریدم عصری که با حسن مشغول جمع کردن مغازه بودیم هاونگ را برداشته به مغازه شمس بردم وقتی آنرا روی میزش گذاشتم تا چشمش به هاونگ افتاد با شگفتی پرسید مش قاسم این دست شما چکار می‌کنه وقتی از واقعیت باخبر شد یک اسکناس هزار تومانی روی میز گذاشت من به ایشان گفتم فقط همان صد تومان خودم را بر می دارم و هرچی اصرار کرد افاقه نبخشید

#حسین_زرتاب
نگارش 1398/1/2

بهار سال  1399 - 1399/1/1

سال نو مبارک

:rose::sunflower::rose::sunflower::rose::sunflower::rose:

Happy New Year

نوروز و بهار ِ سال 1399 به همه عزیزان بویژه کسانی که زحمت کشیده پست های مرا می خوانند ، لایک می کنند و کامنت می گذارند تبریک و شادباش عرض می نمایم

/بهروز و تندرست باشید/

#حسین_تارخیان
نگارش 1399/1/1

:rose::sunflower::rose::sunflower::rose::sunflower::rose:

58 - قالب یخ - 1398/12/28

58 - قالب یخ

نمی دانم خانه پدر بزرگم میهمانی بود یا روضه خوانی معمولاً سالی چند روز مراسم روضه خوانی داشتند
دایی رضا به من و پسر خاله ام مهدی گفت باید بریم سبزه میدان دو قالب یخ بخریم چهار چرخه بگیرم یا شما می توانید بیاورید؟ مهدی گفت نه خودمان می آوردیم
با همدیگر راه افتادیم دایی رضا دو قالب بزرگ یخ خریده روی شانه های ما قرار داد و روانه خانه پدر بزرگ شدیم سر یخچال را رد کرده بودیم من هم خسته شده بودم؛ هم دستم بشدت یخ زده بود بطوری که یخ از دستم افتاد و دو تیکه شد دایی رضا که ناراحت شده بود یه چَک به من زد هرچند از آن چَک خیلی ناراحت شدم اما ناراحتی اصلی من این بود که چرا نتوانسته ام یک قالب یخ را از سبزه میدان به خانه پدر بزرگم واقع در کوچه امیر کبیر ببرم

دایی ام مجبور شد یه چهارچرخ گرفته و یخ را روی آن بگذارد یه مقدار جلوتر به مهدی رسیده و یخ ایشان را هم روی چارچرخه گذاشته روانه خانه شدیم
هم خسته شدیم؛ هم برای حمل یخ مجبور به پرداخت پول شدیم؛ هم من یک چَک نوش جان کردم

مادرم تعریف می کرد که دایی رضا وقتی بچه بوده نیمه های شب که روی پشت بام خوابیده بودند بلند شده و قصد داشته از روی این پشت بام به آن طرف بپرد که زمین افتاده و به سرش آسیب جدی وارد می شود مادر تعریف می کرد که همه قطع امید کرده بودیم که خوشبختانه دایی رضا بطرز معجزه آسایی خوب می شود شاید روضه ها نذر بهبودی ایشان بوده است

#حسین_تارخیان
1398/12/28


--- Sunday, March 22, 2020 ---

57 - دور همی زنان محله - 1398/12/28

57 - دورهمی زنان محله

مادر من وجیهه بود اما همسایگان محل بهش «وجی خانم» می گفتند
مادر خیلی خوش تعریف بود بطوری که ما وقتی پای صحبت ایشان می نشستیم از تعریف های ش لذت می بردیم او برای فهم بیشتر ما، اسامی زنان همسایه را با یک علامت مشخصه بیان می کرد
گاه محل تولد آنها را ملاک قرار می داد مثل «بتول فقیره ای» یا « سکینه اینجیلاسی»
گاه حرفه خود یا همسرشان ملاک قرار می گرفت؛ مثل «ناهید ِ قصاب» زنی که شغل شوهرش قصابی بود
گاه یکی از ویژگی های زن ها را به اسم آنها اضافه می کرد مثل «فلفل ریزه» ( زنی که کوچک اندام بود)
بعضی وقتها شیرین کاری هایی که می کردند عامل این نامگذاری می شد مثل «بز مایه» زنی که فریب خورده بود و بجای خریدن بز ِ نر، بهش بز ِ ماده انداخته بودند
بعضی ها به رنگ چشم یا چاقی و لاغری معروف می شدند مثل «هنگامه...گنده»
اسم زنانی را هم که نمی دانست با همین ویژگی ها تعریف می کرد
زن سیاهه، چشم کبوده، زن لاغره، قد کوتاهه و به همین گونه
در رابطه با پدرم نیز همینطور بود بطوری که مادرم هیچوقت اسم پدر را صدا نمی زد و طبق مرسوم آن دوره به ایشان «آقای حسن» می گفت

زن های کوچه در کارها به همدیگر کمک می کردند همکاری آنها بیشتر مربوط به کارهایی می شد که انجام آن بصورت تنهایی خیلی وقت می برد مثلاً وقتی یکی از آنها سبزی زیادی می گرفت همه در خانه ایشان رفته و با کمک یکدیگر سبزی ها را پاک می کردند
این همیاری هم کار بود و هم گفتگو و تفریح ، چرا که در حین انجام کار بازار تعریف و گاهی هم غیبت داغ می شد
خانه ما که می آمدند همون جلو درب حیاط و داخل دالان مادرم یه زیرانداز پهن کرده و همه زن ها روی آن می نشستند در خانه را هم برای خنک شدن باز می گذاشتند
عصر ها که کار خانه تمام می شد زن ها معمولاً داخل کوچه و جلو خانه ها دسته دسته جمع شده و با همدیگر تعریف می کردند ما که از کوچه عبور می کردیم آنها را می دیدیم که گُله گُله ایستاده بودند روزی مادرم به من گفت حسین فلان زن همسایه گِله کرده که چرا حسین از کوچه رد می شود سلام نمی دهد من واقعا خجالت می کشیدم به جمع زن های کوچه نگاه کنم و از این رو متوجه اینکه چه کسانی هستند آشنا یا غریبه نمی شدم
یادم نمی رود یکروز که از کوچه امامزاده یحیی گذر می کردم زنی با صدای آشنا مرا صدا زد وقتی برگشتم گفت «حسین به مادرت هم سلام نمی کنی» با شرمندگی گفتم مامان والا نگاه نکردم البته این همه ماجرا نبود بعضی مواقع شیطنت هایی زیادی هم داشتم

#حسین_تارخیان
1398/12/28

56 - ساز زنبورک ( ریو ریو رَرَ ریو ) - 1398/12/29

56 - ساز ِ زنبورک (ساز ِ ریو ریو رَرَ ریو)

گاهی اوقات یه چیزهایی مُد می شد و بعد از مدتی برافتاد می گردید بچه بودیم نوعی ساز دهنی کوچک باب شده بود و یکی دوتا از آنها به دست بچه محله ای های ما افتاده بود آن موقع به آن ساز «رَرَ ریو» می گفتیم

سیستم آن به یک «دیاپازون» ساده شباهت داشت با این تفاوت که یک قطعه فنر نازک بین دو سر آن وصل بود بطوری که میله یو شکل را دهان گرفته و با دست فنر باریک بین دو میله آنرا مرتب کشیده و رها می کردیم و صدای شبیه
ریو ریو رَرَ ریو
ریو ریو رَرَ ریو

از آن بگوش می رسید

همان روزهای اولیه چند نفر از بچه محله ای های ما نواختن آن را به خوبی یاد گرفته و برای بقیه می زدند چه کِیفی داشت شنیدن صدای آن ساز در دورهمی های روی دو سکوی سنگی و زرد رنگ درب ورودی امامزاده یحیی
من هم خیلی علاقه داشتم یکی از آنها داشته باشم اما پول زیادی آن روزها در اختیار نداشتیم که بتوانیم «رَرَ ریو» بخریم از آنجا که تعداد این سازها در محله ما کم بود گاه گداری به دست ما هم می رسید و با سختی می توانستیم صدایی شبیه صدای واقعی اش ایجاد کنیم

#حسین_تارخیان
نگارش 1398/12/29

55 - اصغر آواره - 1398/12/28

55 - اصغر آواره

یکی از همسایگان ما فردوس خانم نام داشت می گفتن همسرش قاچاقچی است ما خیلی کم شوهرش را دیده بودیم مثل اینکه ماهی چند بار بیشتر به خانه نمی آمد فردوس خانم یک برادر ظاهراً اِوگی (برادر ناتنی) داشت بنام اصغر که به او اصغر آواره می گفتند
اصغر سالی چند بار به فرودس خانم سر می زد
ظاهراً فردوس خانم با تنها دخترش جمیله در خانه بزرگ و دراندردشتش زندگی می کرد
جمیله گاهی اوقات در کوچه یا خانه خودشان با من و علی همبازی می شد
یکبار که پلیس ها برای تفتیش به خانه آنها آمده بودند فردوس خانم با تندی زیادی با آنها برخورد نمود اما پلیس ها بدون ناراحتی و با حوصله همه جای خانه را گشتند در پایان اما چیزی پیدا نکردند فردوس خانم چند روز بعد از این ماجرا، جای پنهان کردن مواد را به زنان محله گفته بود !!

اصغر آواره کارش مطربی بود و در مجالس و عروسی ها «دایره» و «تمپو» زده و مجلس گرمی می کرد یه بوق بزرگ (شیپور) هم داشت که هر وقت به کوچه می آمد یا جایی وارد می شد حضور خودش را با زدن بوق اعلام می کرد
معمولاً پلیس راه همدان تهران بود ماشین هایی که از آنجا عبور می کردند راننده ها برای کارت زدن چند دقیقه نگاه می داشتند اصغر آواره با شیپورش داخل اتوبوس شده با جک و حرف های خنده دار مردم را می خندانید و از آنها پول می گرفت

داستانی هم درباره خاکسپاری اصغر آواره وجود دارد که می گویند مراسم کفن و دفن آیت اله نجفی بوده و حاج آقا حسینی پناه که برای نماز خواندن بر جنازه ایشان به باغ بهشت رفته بود وقتی متوجه می شود جنازه اصغر آواره توسط کارگران شهرداری و بدون کس و کار دارد حمل می شود از جمعیت انبوه حاضر دعوت می کند تا قبل از آیت الله نجفی کمک کنند و جنازه اصغر آواره را تشیع و به خاک بسپارند

#حسین_تارخیان
تاریخ نگارش 1398/12/28

54 - کوسه گلین ( کوسه گردی ) - 1398/12/28

54 - کوسه گلین (کوسه گردی)

بوی عید می آید بچه که بودیم این روزها منتظر حاجی فیروز و کوسه گلین بودیم
نزدیکی های عید نوروز یعنی همین روزها دسته هایی از زنان و مردان روستایی شکل می گرفت
زنان با دامن های رنگارنگ و شاد و مردان با لباس های نمدی و کلیجه های وارونه و ریش و سبیل و ابرو های مصنوعی و شاخ های از جنس چوب به شهر می آمدند
ما و سایر بچه های محلات و کوچه های دور و نزدیک دور آنها جمع شده و بدنبال آنها از این کوچه به آن کوچه راه می افتادیم
آنها ساز می زدند ؛ می خواندند و می رقصیدند
گاهی هم یکی از آنها که قیافه ترسناک تر و متفاوتی داشت بصورت کاملاً ناگهانی بسوی ما برگشته و با تکان دادن سر و صورت و صدای دووور مثلاً ما را ترسانده و فراری می داد

کوسه گلین ها با خبر بهار و سبز شدن دامنه های برفگیر و سرد کوهستان، همانند حاجی فیروز با ساز و دهل و رقص و پایکوبی و آواز پیدا می شدند
زن ها لباس های رنگارنگی به تن داشته به همراه مردانی که با لباس های پشمینه، کلاه بوقی و زنگوله های که به لباس و کفش خود می بستند؛ در کوچه ها و خانه ها گشت زده و با شادمانی برای مردم آواز خوانده و آمدن بهار را نوید می دادند
در پایان هم افراد متمول محله مقداری پول یا اجناس قابل مصرف به آنها هدیه می دادند این کوسه گلین ها برای ما پیام آور شادی، آمدن نوروز، خوراکی های خوشمزه، تخم مرغ های رنگی و عیدانه بود چندین سال است که دیگر کوسه گلینی ندیده ام فکر می کنم بعد از انقلاب خیلی از این رسوم ایرانی تدریجا از یادها و خاطره ها رفته است

#حسین_تارخیان
1398/12/28


--- Thursday, March 19, 2020 ---

53 - آواز و ترانه - 1398/12/28

53 - آواز و ترانه

ویژگی خانه ما این بود که همه اعضای خانواده در همان اتاق نشیمن زندگی می کردیم

خنده ، گریه ، بازی ، شلوغ کاری ، درس خواندن ، حرف زدن و آواز خواندن ، دعوا کردن و جر و بحث کردن همه داخل همان اتاق بود
بعضی وقت ها پدرم برای ما آواز می خواند و همراه خواندن چوپی می گرفت یکی از این آواز ها این بود

دختره نون می پزه ؛ نون می پزه
نونی بما ده ؛ نونی بما ده
شماره نون پختنت؛ نون پختنت
بوسی بما ده ؛ بوسی بما ده
مستم مستم مستم
برنو کوتاه بدستم
مستم مستم مستم
تیغت بریده دستم

یا آواز محلی همدانی

آفتاب هِ رفته پشت کوه
زنیکه وَخی گوشت بِکُو
گوشتدره گربه برده
زنیکه از غصه مُرده
مرتیکه از گشنه مرده

یا این ترانه را که برای خواهر هایم زمزمه می کرد

دخترم آی دخترم
دخترم برگ گُلُم
دختر دارم شاه نداره
از خوشگلی تا نداره
صورتی داره ماه نداره
به کَس کِسونش نمیدُم
به همه کِسونش نمیدُم
به این و اونش نمیدُم
به همه نشونش نمیدُم
به خواستگارش نمیدم
به همه دیارش نمیدم
به حرف زورش نمیدُم
به راه دورش نمیدُم ؛
خسته میشه
به مرد پیرش نمیدُم ؛
بیوه میشه
به کَس میدُم که کَس باشه
پیراهنش اطلس باشه


بعضی اوقات هم آوازهایی به زبان کردی و ترکی برای شاد کردن ما می خواند

مادر هم گاهی ترانه‌های محلی همدانی می خواند

دختره به پسره :
کاسه به دسِت ، تو میری ماس بسانی
کاسه ات بشکنه ، اگه منه نسانی
میسانی بسان ، نمی سانی مزارسان
حوالت میدم به چشمه ی هفت پسان

پسره به دختره :
اِفاده نکن اِفاده خشکه خشکه
خُودوم پول دادم نِشاندمت درشکه

عسکِ تِ بده بی یلم رو طَخچه
هرکی بیوینه بِگه خدا بِوَخشه

و خلاصه حال و هوای آن روزها برای ما بچه ها علیرغم محرومیت های فراوان خیلی دلچسب و بامزه بود

#حسین_تارخیان
1398/12/28

52 - کزه جنی ( کوزه جندی ) - 1398/12/27

52 - کوزه جنی (کوزه جندی)

فکر کنم سال اولی بود که ما به محله امامزاده یحیی آمده و با خانواده مادرم همسایه شده بودیم دایی رضا ، دایی علی و خالجان صدیق آنوقت مجرد بوده و برای جشن آتش بازی به خانه ما آمدند
روغن نباتی تازه وارد بازار شده و برای تبلیغ و فروش آن روی روغن بعضی از قوطی ها سکه ربع بهار پهلوی جاسازی می کردند مارک های مطرح هم روغن نباتی ورامین و روغن نباتی قو بود
دایی علی یک حلب سه کیلویی روغن نباتی آورده بود و با مواد آتش زا که بیشتر از باروت بود؛ داخل آنرا پر کرده و درب آنرا با گچ گرفته بود

شب چهارشنبه سوری بود همه داخل حیاط جمع شده و کوزه جنی را روشن کردیم از آنجا که کوزه جنی های بازاری کوچک بودند خیلی زود خاموش می شدند اما کوزه جندی دست ساز دایی علی مدت زمان زیادی به آتش فشانی ادامه داد بطوری که بدنه اش کاملاً سرخ سرخ شده بود ما از هر طرف به دیوار حیاط چسبیده بودیم هنوز اندکی از آن باقی مانده بود که ناگهان منفجر شده و به شدت به دیوار کوبیده شد ما خیلی ترسیده بودیم الان هم هر موقع کوزه جندی روشن می کنم در پایانش منتظر انفجار بدنه کوزه هستم هرچند این موضوع تا کنون هیچگاه تکرار نشده است

:hibiscus:چهارشنبه سوری همه عزیزان مبارک :hibiscus:

#حسین_تارخیان
1398/15/27

51 - زن های همسایه - 1398/12/26

51 - زن های همسایه

یکروز که با علی خانه آنها رفته بودیم از من پرسید
«بین زن عموهای من کدام از همه خوشگل تر است»
ما بچه بودیم و زن ها پیش ما آزادانه در رفت و آمد بودند اسم مادر خودش کبری خانم بود زنِ عمو کمالش «اقدس» و زن عمو حسین اش «دولت» نام داشت کمال و جمال که پدر علی بود خانه های سر قلعه را اداره می کردند حسین آقا بَنّا بود همسر احمدآقا «صفیه» نام داشت و خودش هم به شغل امانت فروشی یا همان سمساری مشغول بود یکبار که با علی در اتاق آنها بودیم احمد آقا یه بسته پاسور پیش ما ریخت اولین بار بود که ورق پاسور با آن عکس های عجیب و غریبش را می دیدم
کوچکترین برادر خانواده محمود آقا بود که در خیابان باباطاهر یک مغازه کوچک تعمیر رادیو داشت اسم شاگردش احمد آقا و نام همسرش «بهجت» خانم بود از وقتی که من آقا محمود را دیده بودم ماشین سواری داشت و هر چند سال یک بار آن را عوض می کرد اسم یکی از ماشین های ایشان سوبارو بود معمولاً ماشین اش را کنار دیوار ما پارک می کرد یکسال زمستان برف سنگینی باریده بود و من به علت سختی کار با « وَزم» مقداری برف روی ماشین ایشان پارو کردم بهجت خانم بابت این کار از مادرم گله کرده بود

طبق تعریف علی که به واقعیت نزدیک بود؛ زن احمد و محمود از بقیه زن ها قشنگ تر بوده و بعد از آن نوبت به دولت خانم می رسید
این ها تصورات بچه هایی بود که درک ساده ای از زیبایی و زندگی داشتند

#حسین_تارخیان
1398/12/26


--- Tuesday, March 17, 2020 ---

50 - زنبیل پلاستیکی - 1398/12/24

 

50 - زنبیل پلاستیکی

یکروز میهمان داشتیم قرار شد برای خرید و کمک با مادرم به سبزه میدان بروم مردم آنروز ها برای خرید میوه از زنبیل های پلاستیکی استفاده می کردند چند کیلو سیب درختی داخل زنبیل پلاستیکی ریخته و دنبال مادرم از شلوغی بازار عبور می کردیم ناگهان دیدم چند بچه همسن و سال خودم چند سیب از داخل زنبیلِ سرباز برداشته و با نگرانی مرا نگاه می کنند اول تصمیم گرفتم سیب ها را از آنها بگیرم یا موضوع را به مادرم بگویم اما پیش خودم گفتم حالا چند تا سیب از زنبیل ما کم شود چه اتفاقی می افتد از این رو وانمود کردم که چیزی ندیده ام و به راه خود ادامه دادم آنها هم وقتی عکس العمل مرا دیدند شروع به گاز زدن سیب ها کردند آن روز درک درستی از رابطه فقر و ایمان نداشتم

#حسین_تارخیان
1398/12/24

49 - بازی های محلی - 1398/12/24

49 - بازی های محلی

صبح که مدرسه بودیم بعد از ظهر ها معمولاً تو کوچه با بچه محله ای ها بازی می کردیم بازی های متنوعی که علیرغم خستگی هیچگاه از آنها سیر نمی شدیم

«الک دولک» و «زمه زوم»
«گردو بازی»، «تشله بازی» یا «تیله بازی»
«لیس پیس» و «بیخ دیواری»
«بزن و بدو» و «بلندی»
«شیر دیدم» و «رهایی»
«قاپ بازی» و «قمار بازی»
«قایم موشک بازی»
«پرش»
«چاله»
و بازی «گاو، گوسال، پنیر، دستغال»

علاوه بر این بازی ها که در بیشتر محلات همدان رایج بود یکسری بازی های من درآوردی هم وجود داشت
حمام های عمومی یک کوره یا آتشخانه داشتند که نام آن گلخن بود و در اصطلاح محلی به آن تون می گفتیم و به کسی که آتش تون را برای گرم کردن آب روشن نگه می داشت تون بان یادش بخیر آن موقع داباقر تون تاب حمام بود
در گذشته برای آتش تون از هیزم استفاده می شد که پس از اکتشاف نفت، تون حمام ها با نفت سیاه کار می کرد بطوری که بشکه ها دویست لیتری نفت سیاه معمولا جلو تون وجود داشت
بچه های محله بشکه های خالی را افقی روی زمین قرار داده و روی آن می رفتند بعد با پا زدن؛ بشکه روی زمین غلت خورده و بازی به جریان می افتاد هر کس که از روی بشکه می افتاد سوخته و نفر بعدی روی آن قرار گرفته و بازی ادامه می یافت

#حسین_تارخیان
1398/12/24

48 - کومه آتش - 1398/12/20

48 - کومه آتش

تازه به محله جدید آمده بودیم اگر اشتباه نکنم تابستان 1343 بود یک روز مادرم گفت فردا برای شستن ملحفه ها و تشکچه ها باید به صحرا برویم

انتهای سراشیبی شیرسنگی و سربلندی جاده فقیره نزدیک باغ و اسیل حاج عنایت یک رودخانه بود که برای شستشوی لحاف و ملحفه مناسب بود قرار شد خالجان صدیق هم با ما بیاید ایشان هنوز ازدواج نکرده بود صبح روز بعد، پس از خوردن صبحانه براه افتادیم از امامزاده یحیی تا رودخانه با پای پیاده نیم ساعت راه بود رودخانه از بین گندمزار ها سر سبز و علف زارهای مقابل آن عبور می کرد اواخر بهار یا روز های آغازین تابستان بود بساط نشستن را پهن کرده شروع به کار نمودیم هنوز ساعات اولیه کار بود مادر و خاله ام سخت مشغول شستشو بودند و ما سرگرم بازی و اینور اونور رفتن چند پسر جوان به ما نزدیک شدند کار خاصی جز دید زدن زنها و صحبت در باره خاله ام که دختر جوان و زیبایی بود نداشتند خاله و مادرم متوجه صحبت های آنها نبوده و سرگرم کار خود بودند اما من که اندکی حساس و به آنها نزدیک شده بودم حرف هایشان را می شنیدم من بچه بودم و با وجودی که ناراحت شده بودم؛ کاری از دستم ساخته نبود فقط تا هنگامی که آن ها آنجا بودند من جایی نرفتم
بعد از ناهار چند سوار کار که لباس و چفیه کُردی داشتند از آنجا عبور کردند آن دوره محمد رضا شاه با ملا مصطفی بارزانی تفاهم نامه امضا کرده بود و کرد ها از آزادی عمل برخوردار بودند

بعد از ظهر با جمع کردن مقداری هیزم آتش خوبی تهیه نمودیم اما با فرا رسیدن پایان روز باید تدریجا بار و بندیل خودمان را جمع کرده به خانه بر می گشتیم
نشستن کنار آتش خیلی با صفا بود و من راضی به ترک آتش نبودم اما گویا چاره ای نبود بالاخره هر آمدنی، رفتنی به همراه دارد همینطور که آهسته آهسته از آنجا دور می شدیم من چشمم به اجاق کوچک بود و مرتب به عقب برگشته کومه سرخ و فروزان آتش را در دل تاریکی نگاه می کردم تا تدریجا روشنایی آن از نظرم محو و ناپدید شد

#حسین_تارخیان
1698/12/20

47 - رادیو - 1398/12/15

47 - رادیو

آنوقت هنوز رادیو نداشتیم پدر با توجه به فتوای فقیهان اعتقاد داشت که رادیو حرام است یکروز من به مادرم گفتم مامان بریم یه رادیو بخریم مادر گفت آخه پدرت موافق نیست بفهمه روزگارمان را سیاه می کند من گفتم حالا قرار نیست پدرم متوجه شود صبح تا عصر که پدرم سرکار می رود و خانه نیست استفاده می کنیم از آنجا که مادر خودش هم راضی بود قبول کرد و رفتیم یه رادیو کوچولو گرفتیم دقیقا یادم پولش چقدر شد
ما از آن استفاده می کردیم و هنگام آمدن پدر آنرا در گوشه ای قایم می کردیم
پس از مدتی که متوجه شدیم شب ها رادیو داستان شب دارد منتظر می ماندیم وقتی پدرمان خوابید رادیو را روی کرسی گذاشته و صدایش را کم می کردیم که پدر بیدار نشود من و فاطمه و مادر گوشمان را از سه طرف نزدیک رادیو کرده و داستان شب را که اگر اشتباه نکنم توسط آقای بهزاد فراهانی گفته می شد گوش می دادیم

یک شب از بد روزگار پدرم که تازه خوابش برده بود یکدفعه از خواب بیدار شد و ما را به همراه رادیو دید من و خواهرم به سرعت زیر لحاف پنهان شدیم مادرم مجبور شد واقعیت را بگوید پدر رادیو را از مادر گرفته و پس از خاموش کردنش آنرا زیر بالش گذاشته و خوابید
چند روزی از رادیو و داستان شب و ترانه هایش خبری نبود تا اینکه یک روز پدرم رادیو را آورده و از ما خواست اخبار را برایش بگیریم برای اولین بار بود که رادیو به طاقچه خانه ما رفت و بدون ترس و لرز به آن گوش می دادیم پدرم تدریجا به اخبار و سایر برنامه های رادیو علاقمند شد و ما هم دوباره داستان شب ها را البته با صدایی آهسته پیگیری می کردیم

#حسین_تارخیان
1398/12/15

46 - آسیه - 1398/12/17

46 - آسیه

اسمش آسیه بود زن جوانی که بعد از رفتن شیخ حیدر به خانه ما آمد سمت نسار خانه ما سه اتاق وجود داشت که ما به آنها سیزان می گفتیم از در حیاط که وارد می شدیم اتاق اول حدود هشت متر مربع بود که آسیه خانم آنجا زندگی می کرد
یادم نیست چرا شوهر و بچه نداشت و مستأجر ما شده بود بعد از مدتی که با ما آشنا شد هر شب پس از خوردن شام برای شب نشینی به خانه ما می آمد آن موقع زمستان بود و ایشان پایه کرسی سمت چپ که جای خوابیدن من بود می نشست و مشغول صحبت با پدر مادرم می شد در آن زمان روابط همسایگان بویژه کسانی که در یک خانه زندگی می کردند خیلی صمیمی و خودمانی بود امکانات زندگی نسبت به امروز خیلی کمتر بود اما دل مردم خوش بود و استرس و نگرانی نداشتند مردم زندگی ساده‌ای داشته و چشم و همچشمی خیلی کم بود
از نوع حرف زدنش می توانم بگویم که اهل یکی از شهرهای کردستان بود من تقریبا پس از آمدن ایشان و در حالیکه مشغول صحبت بودند خوابم می گرفت
حدس می زنم یکسال مستأجر ما بود پس از ایشان دو پسر دانشجو به خانه ما آمدند متاسفانه اسم آنها را فراموش کرده ام آنها به ندرت برای شب نشینی خانه ما می آمدند یکشب زمستانی که آن دو دانشجو برای شب نشینی آمده بودند بخوبی یادم است که با پدرم درباره هوش و استعداد ما صحبت می کردند
من با قرقره چوبی و چهار میخ کوچک که روی یکی از سطوح قرقره کوبیده بودم و با چند متر سیم نازک پلاستیکی نوعی طناب چهارگوش می بافتم
یکی از این دو دانشجو طناب پلاستیکی بافته شده را که حدود یک متر و نیم بود برای ارائه بجای کار دستی خودش به امانت گرفت و قرار شد یکی دو روزه برگرداند اما خیلی دیر آنرا برگردانید و متاسفانه مقداری از آنرا نیز با ناشیگری بریده بود من با وجودی که هنگام تحویل متوجه شده بودم اما هیچ عکس العملی نشان ندادم

#حسین_تارخیان
1698/12/17


--- Monday, March 9, 2020 ---

45 - عالی نسب - 1398/12/15

45 - عالی نسب

همانطور که گفتم کرسی چهار پایه داشت بهترین پایه کرسی پایه بالای اتاق بود که به پدر تعلق داشت
هنگام نشستن زیر هر پایه دو سه نفر می نشستیم اما برای خوابیدن معمولاً در هر پایه یک نفر می توانست راحت بخوابد

مادر پایه سمت راست می خوابید من روبروی مادر و سمت چپ اتاق و فاطمه و زهرا پایه پایین می خوابیدند
حسن برادر بزرگم که مادرش زهرا خانم پس از ازدواج با پدرم، مرحوم شده بود از کرسی خوشش نمی آمد چرا که یک شب بعلت اینکه سرش را زیر کرسی کرده بود گاز ذغال او را گرفته و صبح که از خواب بیدار شد هنگام رفتن به دستشویی یکدفعه جلو در با صورت به زمین افتاده و از حال رفت ما خیلی نگران شدیم اما هوای تازه راهرو او را سرحال آورد و یواش یواش حالش جا آمد
از آن شب به بعد حسن اتاق روبرو که اتاق میهمان نامیده می شد ؛ می خوابید
برای گرم کردن اتاق میهمان یک چراغ عالی نسب تهیه کرده بودیم (عالی نسب صنعتگر تبریزی خلاقی بود که در دوره ملی شدن صنعت نفت، توسط دکتر محمد مصدق به‌عنوان یکی از بیست و پنج مشاور ارشد ایشان و برای تأمین بودجه دولت ملی دکتر مصدق چراغ نفت سوز عالی نسب را برای مصرف داخلی نفت اختراع کرده بود)

زیر کرسی یک چنگک آهنی آویزان بود که برای پخت و پز غذا از آن استفاده می شد مادر دیگ سفالی آبگوشت را آویزان چنگک می کرد که غذا با حرارت تدریجی و ملایم آتش کرسی آماده شود بعضی شب ها پدرم لبو و زردک داخل دیگ ریخته و به چنگک می زد تا صبح کاملاً پخته و آماده خوردن شود چقدر هم خوشمزه می شد
بعضی وقتا هم که پای آدم به دیگ می خورد یا اشتباهی آنرا روی خاکستر و ذغال داغ می گذاشتیم پای ما می سوخت و چند روزی کز کز می کرد آن موقع با مالیدن اندکی وازلین به تدریج خوب می شد

#حسین_تارخیان
1398/12/15


--- Sunday, March 8, 2020 ---

44 - مه لقا و شیخ حیدر - 1398/12/15

44 - مه لقا و شیخ حیدر

اتاق بزرگ سمت نسار را اجاره داده بودیم مستأجر ما آخوندی بود بنام شیخ حیدر آنوقت ها هنوز روحانیون پولدار نشده بودند و مثل بقیه آدم ها زندگی می کردند البته ما از زندگی روحانیون عالی رتبه و کسانی که مرید و پیرو داشتند اطلاعی نداشتیم اما آخوند های کوچه بازار شبیه خودمان بودند
شیخ حیدر تازه از روستا برای درس خواندن به شهر آمده بود و بعضی وقتها برای تبلیغ به روستا می رفت و زنش تنها می ماند
شیخ حیدر بعضی شب ها به خانه ما آمده و با پدرم درباره مسایل مذهبی بحث و تبادل نظر می کرد من هم پیش آنها می ماندم اما مادر و فاطمه پیش زن شیخ حیدر که مه لقا نام داشت می رفتند
شب هایی که شیخ حیدر خانه نمی آمد زنش سرشب به مادر من می گفت «وجی خانم یکی از بچه‌ها را بفرستید پیش من تنها نمانم» (اسم مادرم وجیهه بود اما پدرم به ایشان وجی می گفت دیگران هم وجی خانم صداش می زدند) بیشتر اوقات خواهر بزرگم پیش مه لقا می رفت بعضی مواقع هم من می رفتم

#حسین_تارخیان
1398/12/15

43 - حکایت کرسی - 1398/12/15

43 - حکایت کرسی

کرسی چهارپایه چهار گوشی بود که از چوب درست شده و به هر سطح آن پایه می گفتند برای اینکه هر چهار پایه کاملاً پوشیده شود لحاف بسیار بزرگی روی آن می انداختند
پدرم تابستان چند گونی ذغال برای سوخت کرسی تهیه می کرد بهترین ذغال از چوب درخت بلوط درست می شد و برای اینکار شاخه های خشک درخت بلوط را هرس کرده و آنها را در گودال بزرگی آتش می زدند دود و گازهای سمی چوب ها که تمام می شد روی آتش آب ریخته و پس از سرد شدن آنها را داخل گونی پر کرده برای فروش به شهر می آوردند یک راسته هم در همدان بنام راسته ذغال فروش ها نامگذاری شده بود و همچنان به همین نام باقی مانده است پس از اینکه پدرم ذغال ها را به خانه می آورد برای اینکه الباقی گاز های سمی آن از بین برود ما آنها را داخل تشت های بزرگ فلزی شستشو می دادیم و برای خشک شدن زیر آفتاب ولو می کردیم ته تشتی که ذغال ها را شسته بودیم مقداری خاک ذغال باقی می ماند آنها را همانند کوفته تبریزی گُندله کرده و کنار حیاط می گذاشتیم که همانند ذغال زیر کرسی بگذاریم زمستان ها صبح که پدر و بچه ها خانه را ترک می کردند مادرم لحاف کرسی را روی سقف کرسی جمع نموده خاکستر چاله کرسی را کنار زده و ذغال تازه روی آتش های باقی مانده می ریخت بعد هم برای دوام بیشتر و کنترل حرارت، با خاکستر روی آنها را می پوشانید

یک شب سرد زمستانی همه دور کرسی جمع شده و مشغول بگو و بخند بودیم یکی از بچه‌ها نمی دانم چه کاری انجام داده بود یا اینکه سر و صدا زیاد شده بود که پدر ناراحت شد و داد زد که همتون خفه شید و بگیرید بخوابید همه خواهر برادر ها از ترس به زیر لحاف بزرگ کرسی پناهنده شدیم
مدتی گذشت نفس ها در سینه حبس شده بود کسی جرأت هیچگونه حرف و اعتراضی نداشت که ناگهان خواهر کوچکم زهرا سرش را از زیر لحاف بیرون آورد رو به پدر کرد و گفت
«آقا یعنی تو میگی ما همه مان بمیریم»
پدر از این حرف اعتراض آمیز زهرا خنده اش گرفت و گفت نه دخترم تو بیا بیرون بعداً به ما گفت شما هم بیرون بیاید بخاطر زهرا همه را بخشیدم

#حسین_تارخیان
1398/12/15

42 - شب رویایی - 1398/12/13

42 - شب رویایی

اگر اشتباه نکنم اواخر خرداد یا آغاز تیر ماه بود رفته بودیم روستای فقیره روزی بیاد ماندنی با قدم زدن در باغ های زردآلو، آلبالو و گردو گذشت و عصر با تنی خسته و روحی نشئه به خانه خالجان ملی برگشتیم قرار بود ما به خانه خودمان برگردیم معمولاً هنگام برگشت به خانه ما بچه ها اصرار بر ماندن داشتیم و بر این اصرار مقاومت می ورزیدیم آنروز یکی از روزهایی بود که اصرار ما نتیجه داد و قرار شد شب آنجا بمانیم یکی از پسر خاله هایم پیشنهاد داد که برای خواب برویم پشت بام مادر و خاله زیاد موافق نبودند اما باز هم اصرار ما بر نظر آنها چیره شد و پس از خوردن شام برای خوابیدن رختخواب های خودمان را بر دوش گرفته از پلکان چوبی راهی پشت بام شدیم
یونجه های تازه چیده شده را بسته کرده روی پشت بام خانه گذاشته بودند تا خشک شوند بوی عطر آنها فضا را آکنده کرده بود ما برای خوابیدن یونجه ها را که بشکل مکعب مستطیل بسته بندی شده بودند را از روی هم برداشته و به شکل یک چهار دیواری کوچک آنها را شکل دادیم ارتفاع دیواره آنها یک متر و مساحت آن حدود ده دوازده متر مربع می شد خانواده پایین خوابیده و من و پسر خاله هایم در همین چهار دیواری سبز و معطر دراز کشیدیم هوا خیلی خنک بود بطوری که زیر لحاف واقعا مزه می داد قبل از خواب حدود نیم ساعت تعریف کرده و سپس جذب زیبایی و عظمت ستارگانی شدیم که انگار به ما نزدیک تر شده بودند وای که چقدر این زمان اندک برای ما لذت بخش بود هیچ متوجه نشدیم که چه وقت خوابمان برد فقط صبح با شنیدن صدای گوناگون خروس های دهکده از خواب شیرین بیدار شدیم شبی خاطره انگیز با رویاهایی دل انگیز که ما را در خودش غرق کرده بود
بی شک این زمان های بیاد ماندنی از عمر آدمی کسر نمی شوند هیچ، بر آن هم می افزایند عظمت آسمان آن شب و رنگ سحرانگیز ستارگان همراه نسیم خنکی که صورت ما را نوازش می داد و گاهگاهی از قسمت هایی از لحاف داخل محفظه خواب ما می شد مگر می شود فراموش شوند

#حسین_تارخیان
1398/12/13